حكيم ابوالقاسم فردوسى
81
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ به شهر اندرون نعره بر داشتند * از ان پس همه شهر بگذاشتند ] [ همه پيش من جنگ جوى آمدند * چنان خيره و پوى پوى آمدند ] [ سپه جنب جنبان شد و روز تار * پس اندر فراز آمد و پيش غار ] [ نبيره جهاندار سلم بزرگ * به پيش سپاه اندر آمد چو گرگ ] [ سپاهى بكردار مور و ملخ * نبد دشت پيدا نه كوه و نه شخ ] [ چو برخاست زان لشكر گشن گرد * رخ نامداران ما گشت زرد ] [ من اين گرز يك زخم برداشتم * سپه را هم آنجاى بگذاشتم ] [ خروشى خروشيدم از پشت زين * كه چون آسيا شد بريشان زمين ] [ دل آمد سپه را همه باز جاى * سراسر سوى رزم كردند راى ] [ چو بشنيد كاكوى آواز من * چنان زخم سرباز كوپال من ] [ بيامد بنزديك من جنگ ساز * چو پيل ژيان با كمند دراز ] [ مرا خواست كارد بخم كمند * چو ديدم خميدم ز راه گزند ] [ كمان كيانى گرفتم بچنگ * به پيكان پولاد و تير خدنگ ] [ عقاب تكاور بر انگيختم * چو آتش به دو بر تبر ريختم ] [ گمانم چنان بد كه سندان سرش * كه شد دوخته مغز تا مغفرش ] [ نگه كردم از گرد چون پيل مست * بر آمد يكى تيغ هندى بدست ] [ چنان آمدم شهريارا گمان * كزو كوه زنهار خواهد بجان ] [ وى اندر شتاب و من اندر درنگ * همى جستمش تا كى آيد بچنگ ] [ چو آمد بنزديك من سرفراز * من از چرمه چنگال كردم دراز ] [ گرفتم كمربند مرد دلير * ز زين بر گسستم بكردار شير ] [ زدم بر زمين بر چو پيل ژيان * بدين آهنين دست و گردى ميان ] [ چو افگنده شد شاه زين گونه خوار * سپه روى برگشت از كار زار ] [ نشيب و فراز بيابان و كوه * بهر سو شده مردمان هم گروه ] سوار و پياده ده و دو هزار * فگنده پديد آمد اندر شمار چو بشنيد گفتار سالار شاه * بر افراخت تا ماه فرخ كلاه چو روز از شب آمد بكوشش ستوه * ستوهى گرفته فرو شد بكوه مى و مجلس آراست و شد شادمان * جهان پاك ديد از بد بدگمان ببگماز كوتاه كردند شب * به ياد سپهبد گشادند لب چو شب روز شد پردهء بارگاه * گشادند و دادند زى شاه راه بيامد سپهدار سام سترگ * بنزد منوچهر شاه بزرگ چنين گفت با سام شاه جهان * كز ايدر برو با گزيده مهان بهندوستان آتش اندر فروز * همه كاخ مهراب و كابل بسوز نبايد كه او يابد از بد رها * كه او ماند از بچّهء اژدها زمان تا زمان زو بر آيد خروش * شود رام گيتى پر از جنگ و جوش هر آن كس كه پيوستهء او بود * بزرگان كه در دستهء او بود سر از تن جدا كن زمين را بشوى * ز پيوند ضحاك و خويشان اوى چنين داد پاسخ كه ايدون كنم * كه كين از دل شاه بيرون كنم